راهی که در پیش است

وب نوشت های رضا شیرازی مفرد

منطق چیست

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

داستان دو مرد در بیابان

دو نفر با هم شب را تو بیابون چادر میزنن،
نصف شب یکیشون به اون یکی میگه :
به آسمون نگاه کن چی میبینی؟
طرف میگه: یه عالمه ستاره !
اولی میگه: چی می فهمی؟
طرف میگه: از چه نظر دیدگاهمو بگم؟ ستاره شناسی ؟ الهیات یا فلسفی ؟ . . . .
اولی میزنه تو سرش میگه :
احمق چادرمونو دزدیدن !!!

ادراک سلول اولی

صحبت کردن از ادراک سلول اولیه مستلزم اینه که ما ” کلیو باکستر ” رو که ” پدر نیروی ادراک سلول اولیه ” نامیده شد، رو بشناسیم.: کلیو باکستر” کسی است که هیچ گونه مدرک تحصیلی ندارد،دارای مدرک دکترا هم نیست، این آقا با وجود اینکه در دانشگاه تگزاس و همین طور در کالج ” میدلبوری در ورمونت” و تگزاس آ_ ام ، به تحصیل در رشته های مهندسی و کشاورزی و روانشناسی پرداخت ، به دلیل یک ترم نرفتن به دانشگاه از اخذ مدرکهای علمی خودش محروم شد.
به قول گودمن، گوروی بزرگ متافیزیک : “شاید اگه کلیو باکستر از داشتن مدرک فارغ التحصیلی خود در هر رشته ی علمی، محروم نمی شد، آن وقت تمام دانشمندان جهان و همین طور من و شما، هرگز پی نمی بردیم که چنانچه یکی از انگشتان ما زخمی شود، کرفسها و کلم قمریهای درون یخچال ما آن را حس کرده و به ثبت خواهند رسانید. “ ( تعجب نکنید، براتون توضیح می دم. )
به گونه ای شاعرانه تر: ” انسان نمی تواند به گلی دست بزند بدون آنکه ستاره ای در آسمان بلرزد.
حالا که میدونم کنجکاو شدین تا رابطه زخمی شدن انگشت رو با کلم قمریهای توی یخچال بدونید، پس می ریم سر اصل ماجرا.
شروع ماجرا :
در فوریه ی ۱۹۹۶ ، کلیو باکستر توی لابراتوار خودش در شهر نیویورک، نشسته بود که به طور اتفاقی نگاهش به گیاه بزرگ سبز رنگش افتاد که گوشه ی آزمایشگاه قرار داشت.اون به نظرش رسید که گیاهش اندکی بی حال و افتاده است و تصمیم گرفت به اون آب بده. بعد ناگهان به فکرش رسید که چقدر وقت می گیره تا آب از ریشه ها به سمت برگهای گیاه برسه.بنابراین اون یک جفت الکترود با نمودارهای مختلف به یکی از برگها وصل کرد.
به قول خودش اون یه کمی هم احساس بلاهت از این کارش پیدا کرد چون هیچ آدم تحصیل کرده و درس خونده ای در امور علمی چنین کاری نمی کنه، اون صبر کرد تا ببینه که آیا امکان داره رطوبت وارده به گیاه به کندی و به تدریج باعث تغییر دادن سطح مقاومت گیاه بشه و آن قدر ملموس باشه تا بر روی نقشه ی نمودار ظاهر بشه یا نه؟
اینجا معجزه اتفاق افتاد، اون دید که روی نمودار واکنشی آنی ظاهر شد، به نظر باکستر رسید که واکنش گیاه مزبور که در این هنگام وضعیتی بهتر داشت، به واکنش انسانی که تحت تاثیر محرکی عاطفی و احساسی قرار گرفته باشه، شبیه بود، اون با هیجان از خودش پرسید آیا گیاه مزبور می تونه همانگونه هم واکنشی انسانی در برابر تهدید به سلامت و امنیتش، بر روی نمودار ظاهر کنه؟! و تصمیم گرفت یکی از برگهای گیاه رو بسوزونه و این رو امتحان کنه.
بهتره اینجای داستان رو از زبون خود باکستر بشنوید : ” …درست در لحظه ای که تصویر آتش در ذهنم نقش بست، مداد دستگاه با شدتی وحشیانه به حرکت در اومد و از روی صفحه ی نمودار بیرون افتاد، این اتفاق به شدت من رو منقلب کرد.
یعنی گیاه بدون اینکه برگش سوزانده بشه به محض اینکه باکستر در ذهنش تصویر سوزوندن اون رو مجسم کرد، واکنش ترس نشون داده بود. یعنی گیاه به وسیله ی نوعی ارتباط سلول اولیه، مورد تهدید قرار گرفتن سلامت و امنیش را حدس زده بود.
ادامه ی تحقیقات :
از آن روز به بعد، باکستر صدها آزمایش گوناگون در این ارتباط انجام داد و با کوشش زیاد سعی کرد شواهد بیشتری از نیروی ادراک سلول اولیه، نه تنها در حیات نباتی و گیاهی، بلکه در میوه ها و سبزیجات و تخم مرغ تازه و ماست و سلولهای خونی انسان و بافتهای پوستی و حتی اسپرماتوزوئید هم به دست آورد. اون ثابت کرد که گیاهان به هر نوع نشانه ای از ناراحتی و ناامیدی که بر اثر مورد تهدید قرار گرفتن زندگی سلولهای هر عضوی از جامعه ی زنده، ارسال شده باشه، واکنش نشون می دن. گیاهان حتی از سلولهای مرده ی موجود در خون خشک شده ای که از انگشتان اتفاقا” مجروح شده ی فردی چکیده میشه، هم علایمی دریافت میکردند و واکنش نشون می دادند.
کشف بزرگ :
کلیو کشف کرد که گیاهان قادرند علایمی از ارتباطات ذهنی انسان را از فواصل بسیار دور دریافت کنند، اون به گیاهانش الکترود وصل میکرد و وقتی از فاصله ی بیست کیلومتری به آب دادن به اونها فکر میکرد ، گیاهان علایم شادی و لذت رو بروز می دادند.
تصویر ذهنی نه کلام :
تصاویر و احساسی که از دیگر موجودات ارسال میشه و گیاهان اون رو دریافت می کنند، کلمات بر زبان رانده شده رو شامل نمیشه ، این خیلی طبیعیه چون گیاهان دوره ی آموزشی فراگیری زبان ما رو سپری نکرده اند، و کلماتی مثل آتش و آب و یا جملاتی مثل  دوستت دارم گیاه من، یا الان بهت آب می دم یا شاخه هات رو می کنم  ، رو متوجه نمی شوند و به اون واکنش نشون نمی دهند اما هنگامی که چنین نیاتی را به جای راندن بر زبان، در ذهن مجسم کنید ( مثلا” در ذهن مجسم کنید که به محض رسیدن به خونه آب پاش رو بر می دارید و گلها رو آب می دید) اون وقت،  اونها مفهوم شادی، لذت، تهدید، غم و … رو حتی از راه دور درک می کنند و واکنش نشون می دن .
چرا باکستر این پدیده را ادراک سلول اولیه نامید؟
به این دلیل که این نیروی ادراک بدون توجه به عملکرد بیولوژیکی در نظر گرفته شده ی فردی اونها، تمام سلولهایی را که او نحوه ی کارشان را مورد آزمایش قرار داد، شامل میشه، اون این آزمایشها رو روی جانوری تک سلولی به نام پارامسیوم انجام داد و دید حتی یه جانور که فقط یک سلول داره می تونه از فواصل دور تصاویر ذهنی آدمها رو درک کنه و بهش واکنش نشون بده‍‍‍‍ ، اون دور و بر جانور رو پر از مخزنهای قفل دار و قفس های پرده ای کرد اما هیچ مانع فیزیکی نتونست مانع بشه که سلولهای مورد آزمایش اون به تصویرهای ذهنی آدمها واکنش نشون ندن.
باکستر نتیجه گرفت : ” با آن که امکان دارد بسیار تعجب آور به نظر برسد، چنین می نماید که یک علامت نیروی حیاتی وجود داد که تمامی مخلوقات را به هم وصل می کند.
سایر تحقیقات باکستر :
بعضی ازکشفیات باکستر خیلی سرگرم کننده وشگفت انگیزه که من چند تاش رو براتون می گم چون از اهمیت ویژه ای برخورداره
جست و خیز سبزیجات :
اون و همکارهاش الکترودهایی رو به سه نوع مختلف سبزی تازه متصل کردند. اون وقت یکی از دوستهای باکستر تو ذهنش مجسم کرد که تصمیم داره بره و یکی از اون سه سبزی رو در آب جوش بندازه، سبزی انتخاب شده همین که در مغز انتخاب کننده، برگزیده شد قبل از اینکه حتی توسط دست لمس بشه از خودش واکنشی رو نشون داد( این واکنشها توسط دستگاه ثبت و دیده میشه نه با چشم ) . که اونها اسمش رو گذاشتن بی هوشی، چرا؟ چون روی صفحه ی رسم نمودار، ناگهان جهشی به سمت بالا دیده شد و سپس بلافاصله خط مستقیمی رسم شد که نشان دهنده ی حالت بی هوشی است، در واقع این واکنش گیاهه برای اینکه درد نکشه، اون حالت بی هوشی پیدا می کنه تا تجربه ی دردناکی رو که در انتظارشه بتونه تحمل کنه.
دو سبزی دیگر همچنان به جست و خیزهای خود( بر روی صفحه ی نمودار) ادامه دادند تا آنکه سبزی از هوش رفته، آب پز شد. اون وقت دو سبزی دیگه با نوعی ناراحتی دلسوزانه واکنش نشون دادند .
واکنش  تخم مرغها :
اونها این آزمایش رو با تخم مرغها هم انجام دادند و به نتیجه ی مشابهی رسیدند. وقتی توی ذهن تصمیم گرفتند که یک تخم مرغ رو از داخل یخچال بردارند و بشکنند، تخم مرغ همون عکس العمل اغما رو نشون داد و از هوش رفت، وقتی تخم مرغ شکسته ای رو در کنار تخم مرغهای سالم قرار دادند، تخم مرغهای سالم واکنشی عصبی از خودشون نشون دادند.
خانم گیاه شناس یا جادوگر بدجنس گیاهان :
یک بار خانم گیاه شناسی پیش کلیو آمد تا به چشم خودش واکنش نشون دادن گیاهان رو ببینه.کلیو قبول کرد و خانم رو پیش گیاهانش برد و شروع کرد به گیاهانش الکترود وصل کردن. اما در نهایت تعجب دید که همه ی گیاهان حالت بی هوشی از ترس پیدا کرده اند و هیچ واکنشی نشون نمی دهند، کلیو اندیشید باید اونها با ورود خانم دچار این حالت شده باشند اون از زن پرسید که در هنگام ورود به لابراتوار چه افکاری در ذهن داشته؟ خانم گیاه شناس پاسخ داد که :” من بیشر مواقع گیاهان رو جمع می کنم و در آزمایشگاه در اجاقی می سوزونم تا وزن خشک شده شان را به دست بیاورم ” معما حل شده بود گیاهان وحشتزده ی کلیو، از طریق نیروی ادراک گیاهی شون فهمیده بودند که جادوگر بدجنس گیاهها، با اون افکار ترسناکش وارد لابراتوار شده و همه از ترس بی هوش شده بودند، به محض بیرون رفتن خانم همه ی گیاهها به حالت عادی در اومدند، کلیو باکستر نتیجه گرفت گیاهان براستی قادرند هر گونه حال و حسی را در هاله ی تابان انسانها، به هنگام نزدیک شدنشان به خود جذب کنند.
و با ادامه ی تحقیقاتش فهمید که این درباره ی هر سلول اولیه ای صدق می کند نه فقط گیاهان.
شناسایی قاتل:
تعدادی افسر پلیس دانشجو، از چند ایالت مختلف شاهد این آزمایش بودند. از میان شش افسر پلیس یکی انتخاب شد تا نقش قاتل را بازی کند این افسر، یکی از دو گیاهی را که به مدت چندین هفته در کنار هم بودند، انتخاب کرد و از درون گلدان بیرون کشیدآنگاه برگهای گیاه کنده شده را کند و ریز ریز کرد آنهم در برابر گیاه دیگر چند ساعت بعد آن شش افسر پلیس یکی یکی وارد اتاق شدندو در برابر گیاه شاهد عینی ، که الکترودهایی به آن وصل شده بود، قرار گرفتند. آن گیاه حالت طبیعی ویژه ی خود را داشت که بر روی صفحه ی نمودار دستگاه نقش می بست و هیچ گونه واکنش غیر عادی نشان نمی داد. اما وقتی افسری که دوست گیاه یاد شده را کنده بود، و به قتل رسانده بود، وارد اتاق شد ، گیاه بلافاصله و به شدت واکنش نشان داد.
این قضیه این فکر را پدید آورد که در آینده ای نزدیک، ممکن است یک قاتل یا دزد که وارد خانه ای شده، به استناد شهادت یک گیاه،مجرم شناخته بشود چون گیاه یا سلول اولیه همین واکنش را نسبت به انسانی که در برابرش به قتل رسیده باشد نشان می دهد و این فقط شامل قتل نیست گیاهی که شاهد کتک کاری یا خشونت یا دعوا یا مشابه آن باشد می تواند شهادت بدهد.
اهمیت این اکتشاف باعث شد تا این موضوع به نام ” ادراک سلول اولیه “نامیده شود و”کلیو باکستر” از نظر دانشمندان علوم،” پدر سلول اولیه” نامیده شود.
( اگر مایلید در مورد نتایج شگفت انگیزی که کلیو و همکارانش به دست آوردند، بیشتر بدانید می تونید به کتاب ” زندگی مرموز گیاهان ” نوشته ی پیتر تامکینز و کریستوفر برد  مراجعه کنید یا کتاب ارتباطات بیولوژیکی و قابلیتهای آن نوشته ی کلیو باکستر به همراهی استیفن وایت)
خوب! حالا به نتایجی که می خوایم از این مبحث بگیریم، می رسیم ، یعنی به درس خودمون :
۱ _ وقتی گیاهان و حتی تخم مرغها ی داخل یخچال و سبزی تازه از زمین کنده شده و حتی یک موجود تک سلولی ( کلا” سلول هر موجود زنده یا چیزی که متعلق به موجود زنده است مثل تخم مرغ)می توانند تصاویر ذهنی انسانها رو دریافت کنند آیا ما به عنوان برتر مخلوقات نباید بتونیم آگاهانه این کار رو انجام بدیم؟! پس چرا بعضی از ما، گاهی فکر می کنیم شناخت نیروهای ذهنیمون گناهه و با دین یا سعادت اخروی ما و خواست خداوند مغایرت داره؟! اگر این خصوصیت ( که ما اون رو بعدها بررسی می کنیم و حتی به تمرین تله پاتی می پردازیم) نا پسند بود آیا خداوند اون رو در تمام سلولهای موجودات زنده قرار می داد؟!
۲ _ در می یابیم که درست ترین نوع ارتباط با دیگر موجودات اینه که از طریق درونمون با درون اونها برخورد کنیم نه فقط با کلام. زبان اهمیتی نداره. گیاهان و سایر موجودات کلام رو نمی فهمند اما همگی تصاویر ذهنی آدمهایی با زبانهای متفاوت رو دریافت می کنند اینجاست که می فهمیم چرا با انجام دادن تمرین بخشایش برای دیگران یا نوشتن نامه برای فرشته ی آدمها باعث ایجاد حوادث بهتری می شویم.
۳ _ با این مثالها اهمیت ساختن تصاویر ذهنی و تجسم خلاق رو می فهمیم. وقتی ما تصویر ذهنی می سازیم همه ی کائنات آن را دریافت می کنند. پس مراقب تصویرهای ذهنی که می سازیم باشیم.
۴_ از این وحدتی که در تمام سلولهای زنده وجود داره به یگانگی و وحدانیت خداوندی که چنین نظمی را برقرار کرده می رسیم. ( وحدت در عین کثرت) “تبارک الله احسن الخالقین.”

یه توپ دارم قلقلیه

( یه توپ دارم قلقلیه )
پ نه پ شش ضلعی نامنتظمه
( میزنم زمین هوا میره )
پ نه پ می خواستی زمین و حفر کنه برسه مرکز زمین
( نمی دونی تا کجا میره )
… پ نه پ می دونم نمیگم که ریا نشه
( من این توپو نداشتم )
پ نه پ داشتی ، رو نمی کردی
( مشقامو خوب نوشتم )
پ نه پ همش برو دنبال یللّی تللّی
( بابام بهم عیدی داد )
پ نه پ می خواستی روز مادر بهت کادو بده
( یه توپ قلقلی داد )
پ نه پ می خواستی یه دونه بی ام ۷۳۰ بهت بده

هکر دوست داشتنی!

چند وقت پیش سایت یکی از مشتریان شرکت هک شد. البته دلیل هک شدن سایت امنیت پایین سروری بود که بر روی آن هاست میشد و سایت فوق بر روی سرورهای ما نبود. هکر سایت پیامی را بر روی صفحه اول سایت گذاشته بود با مضمون “من تمام سایت های گروه طراحی سایت در ۲۴ ساعت را به دلیل امنیت پایین آنها هک میکنم.”

با استفاده از بک آپ توانستیم سایت فوق را به حالت اولیه برگردانیم و با تعاملی که با شرکت هاست داشتیم جلوی هکر را بستیم. از آنجایی که اطلاعات کامپیوتری ما هم بد نیست! و شخصا زمانی به این مسائل علاقه مند بودم با استفاده از ردی که از هکر گیر آورده بودم متوجه شدم که ایشون عضو تیمی هستند که سایت های بسیاری مانند سایت خزانه داری دولت چین و… را نیز هک کرده اند. پس از کمی تحقیقات بیشتر توانستم اسم و آدرس هکر را بدست بیارم!!! در همین مدت ایشون هم بیکار نبودن و به تلاششون برای هک کردن سایر سایت ها ادامه میدادن، اتفاقا به موفقیت هایی هم دست یافتند اما من به سرعت جلوی خرابکاری را گرفتم.

نکته جالب در مورد این هکر دوست داشتنی این بود که ایشون هیچ رحم و مروتی نداشتند و به کل اطلاعات سایت را پاک میکردن و خلاصه هر چه گیرشون میومد را تخریب میکردن. خلاصه پس از مدتی علاوه بر اینکه راه نفوذ به سرورها بسته شد طی ایمیلی کلیه اطلاعات به دست آمده را برای ایشون ارسال کردم و به صورت دوستانه خواستم که دست از خرابکاری بردارند وگرنه از طریق قانونی کار را پیگیری خواهم کرد.

ایشون هم در جواب گفتند که دیگر علاقه ای برای هک کردن سایت های ما ندارن (زمانی که دیگه کاملا نا امید شدن). سپس در ایمیل دیگری درخواست کردند که ایشون را در برنامه نویسی دات نت راهنمایی کنم! امروز پس از گذشت حدود ۱۰ ماه از این اتفاق یک تماس تلفنی از این هکر دوست داشتنی داشتم و ایشون را در زمینه برنامه نویسی راهنمایی کردم. موضوعی که ذهن من را مشغول کرد و باعث شد این مطلب را بنویسم این بود که ما انسانها پیش خودمون پیش ذهنیت ایجاد میکنیم و پس از مدتی با همین پیش ذهنیت خودساخته جلو میریم. برای من خیلی عجیب هست که شخصی که چنین کاری کرده چطور می تواند – بدون هیچ گونه شرم و عذاب وجدانی – به راحتی سوالات خود را مطرح کنه، انگار نه انگار که اتفاق خاصی افتاده و کاری که ایشون کرده جرم محسوب نمیشه.

آیا اگر ما در ایران زندگی نمیکردیم باز هم چنین اتفاقاتی می افتاد؟

نکته مدیریتی: ارزیابی منابع

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه …
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که
بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه
مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!!!!
نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محفرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی نداردض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد

برخورد با یک اشتباه در آی بی ام

با آرزوی آنکه ما هم از اشتباهات خودمان و دیگران بیاموزیم:

می گویند یکی از کارکنان شرکت « آی . بی . ام » اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد.
این کارمند به دفتر تام واتسون (بنیان گذار شرکت) احضار شد و پس از ورود گفت: “تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم”.
واتسون گفت: “شوخی می کنی! ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم!

کشته شدن یک مگس

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است،
بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به این حد گندَم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود…
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم …!

زنده یاد حسین پناهی

سه چیز

سه چیزهرگزبرنمیگردد: زمان، کلام، موقعیت؛
سه چیز را هرگز نباید ازدست داد: آرامش،امید، صداقت؛
سه چیزهرگز قطعی نیستند: شانس، موفقیت، رؤیاهایمان؛
سه چیز ارزشمندترین چیزهاست: عشق، اعتمادبه نفس، دوست.